بهارستان بود. اول حمهوری .دختری 10-12 ساله لب دیوار . شغلش؟ جداسازی و تفکیک چاقها و لاغرها! البته گاهی چیزای دیگم میفروخت.
اولین بار نمیدونم کی دیدمش اون موقع دانشجوی کارشناسی بودم صبحهای زود معمولا نبود کمی دیرتر میومد. یادم یه بار رفتمو خودمو وزن کردم اولش پرسیدم ترازوت سالمه! کمی کش و قوس به خودش داد و اول پولشو خواست یه پنجاهی دادم بعد دیدن وزنم رفتم بی هیچ پرسشی! همیشه وزن میکنه و البته وزن هم رو شونهاش سنگینی! بدم نمیومد میدونستم آرزوش چیه و برآورده میکردم! دختر کوچولویی با مقنعه ی سفید! یادم با اون جثه ی کوچیکش تو سرمای 2-3 سال پیش جلوی یکی از مغاره های کارت فروشی جنوب خیابون بعد افطار چای میخورد و به فروشنده ی جوون مغازه با لحنی شیرین تعارف میکرد. آخرین بار امروز دیدمش مدتی بود مسیرم عوض شده بود دیدمش روی سکوی جلوی مغازه تو دفترش مینوشت! نه نمینوشت داشت نقاشی میکرد گل میکشید. ...و او هنوز هم هست لیست کل یادداشت های این وبلاگ
|
|